السيد جعفر السجادي
248
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
روح نافذ در اعضاى بدن به واسطهء اعصاب دماغى مىباشد اين روح از لطافت اخلاط و بخاريت آن به وجود مىآيد كه روح بخارى نامند . براى اين امر متوسط امر متوسطى ديگر فرض كردهاند كه خون صافى لطيف باشد . ملا صدرا گويد برزخ مثالى حد فاصل بين نفس ناطقه و روح حيوانى است و خون صافى لطيف برزخ بين آن دو است و بالجمله وى گويد : بخار متصاعد از شريان قلب روح بخارى است كه حد فاصل بين ماده و نفس است و واسطهاى در تأثير نفس است . « 1 » ملا صدرا گويد : هر حقيقتى كه جامع تمام مراتب وجود باشد مانند انسان كه شامل اجزاى اعلاى وجود است و هم ادنى مانند مادهء بدن ، ناگزير در مقام ارتباط بين آن دو ، بايد امرى باشد متوسط بينابين و نيز بين هر دو طرف ادنى و اعلاى ديگر در مرتبهء ديگر ( چون باز هم بين ادنى و آن حد وسط تناسب لازم است ) واسطهاى و برزخ ديگر لازم است و ازين روست كه در انسان قوتها گوناگون است . و هر يك رابط بين اعلا و ادنى است اين قوتها يا محركهاند يا درّاكه . قواى ادراكيه برخى عقلىاند و برخى وهمى و برخى خيالى و برخى حسّى و تفاوت بين آنها به شدّت و ضعف است و اشد آنها قوت ادراكى عقلى است و به ترتيب وهمى ، خيالى و حسّى ، حسيات پنجاند ( قواى پنجگانه ظاهرى ) كه بين آنها نيز تفاوت است ، به كمال و نقص و شدت و ضعف ، شديدترين آنها از لحاظ پيوستگى به ماده قوهء لمس است و به ترتيب ، ذوق ، شم ، سمع و بصر ، و در بين اين هشت قوت نيز تفاوت وجود دارد ( وهمى ، عقلى ، خيالى و پنج حسّ ظاهر ) و بدين منوال است قواى محركه مانند غضب و شهوت و قواى ويژه نبات و حيوان كه پارهاى تعلق آنها به ماده زيادتر و پارهاى كمتر و هر قوهاى كه تعلق آن به ماده زيادتر باشد تجزيهپذيرتر است و هر كدام كمتر تعلق به ماده داشته باشند ، كمتر تجزيهپذيرند و نفس چون مجرد است قابل تجزيه و انقسام نيست و لكن چون تصرف تدبيرى به بدن دارد از جهت اتصّالش به بدن بالعرض قابل تجزيه است و نه بالذات و بدين طريق جزء مفكّرهء نفس غير از جزء شهوانى است و غير از جزء غضبى است البته اين تجزيه در اثر اتصالش به بدن مىباشد پس بالعرض است هر چند همهء آنها قواى نفساند و در واقع با تعددى كه دارند همه مظاهر نفساند ، سامعه ، ذايقه ، باصره ، غضبيه ، شهويه و غيره همه كار نفس را انجام مىدهند و به فرمان او مىباشند و مظاهر او و دليل بر اينكه همهء قوى مظاهر نفساند اين است كه اگر عضوى بريده شد ، آن عضو بدون حسّ مىشود و بنابر اين احساس در اعضاى بدن كار نفس است . همهء اين قوى در بدن متفرق و در نفس به وجود جمعى و وحدانى موجودند . و سبب افتراق آنها در بدن اين است كه نفس در هر يك از كارهاى خود نياز به عضو خاصى دارد و مثلا عضوى كه ويژه شنيدن نفس است بايد غير از عضوى باشد كه كار ديدن و يا چشيدن را انجام مىدهد پس براى هر يك از قواى نفس موضع و محل جدايى است در اين امر ايرادى و اشكالى نيست . مسألهء دشوار اين است كه قوايى كه متبدّلة الوجودند و دائما در
--> ( 1 ) اسفار ، ج 4 ، ص 152 .